نوشته‌ها

چگونه هدف خود را پیدا کنیم؟

داشتن هدف به‌عنوان نقطه کانونی شما محسوب می‌شود. در واقع شما به انگیزه نیاز دارید تا به هدف مورد نظرتان برسید. هدف چیزی است که می تونید به‌روشنی آن را تعریف کنید، چیزی است که می‌توانید درزمانی مشخص و با انجام پاره‌ای از کارهای معین و به ترتیبی معلوم به آن نائل شوید.

تمام افراد فوق موفق دنیا برای خود یک هدف بزرگ تعریف می‌کنند و به آن هدف به چشم مبارزه‌ای سخت نگاه می‌کنند. اگر مبارزه بزرگی در زندگی تعریف نکنید، امکان ندارد به موفقیت‌های بزرگ برسید. درواقع تعریف یک مبارزه بزرگ و چالش‌برانگیز است که باعث می‌شود در زندگی همواره روبه‌جلو حرکت کنیم. 

این مبارزه همان هدف بلندمدت شماست. هدفی که از ارزش‌های اصولی و والایتان در زندگی نشأت می‌گیرد. بعضی آن را چشم‌انداز بلندمدت می‌خوانند. چشم‌اندازی از کیفیت کلی تمام حوزه‌های اصلی زندگی که به موفقیت بزرگ و درنتیجه رضایت شما منجر می‌شود.

از تمرین «نوشتن اکتشافی» استفاده کنید!

استفان کاوی می نویسد: ممکن است ما بسیار پرمشغله باشیم، ممکن است کار آیی ما عالی باشد اما زمانی به معنای واقعی عملکردی مؤثر خواهیم داشت که تصویر کلی هدفمان را در ابتدای مسیرمان در نظر داشته باشیم. 

                                                                                                                                            بی‌شک راه‌های متعددی برای نوشتن اهداف وجود دارد.یکی از راه‌های مؤثر تکمیل تمرین«نوشتن اکتشافی» است.محوریت این تمرین شناخت دو چیز است:

اول:نقاط قوت و توانایی‌هایتان  دوم: شناخت ارزش‌هایتان

در ابتدا روی کارهای مهمی که روی زندگی‌تان بیشترین تأثیر رادارند بی اندیشید. در واقع بی اندیشید چه‌کارهای بزرگ و کوچکی باید انجام دهید تا به زندگی ایده آلتان برسید؟ به این فکر کنید که بیشترین علاقه و توانمندی شما در انجام چه‌کاری است؟

 انگیزه‌تان برای موفق شدن در زندگی چیست؟بزرگ‌ترین ارزش‌های زندگی‌تان چیست؟همچنین موانعی که بر سر راهتان هستند را تشخیص دهید.

افرادی که درراه رسیدن به اهدافتان می‌توانند به شما کمک کنند را شناسایی کنید. تمام این موارد را بنویسید. پس از تهیه این فهرست،به‌صورت هدفمند واضح آن را سازمان‌دهی کنید تا تصویر کلی هدفتان را مقابل خود ببینید.

 در این بخش شناخت توانائی‌ها نیروی درونتان بسیار ضروری است. نیروی درون هر فرد کاتالیز نامحسوسی است که به او کمک می‌کند تابتواند بر شرایط نامساعد محیطی یا ناملایمات زندگی غلبه کند.

این نیرو در تمام انسان‌ها وجود دارد. چیزی است که اگر حتی همه‌چیزتان را از دست بدهید، برایتان باقی می‌ماند. نیروی محرکی است که به شما کمک می‌کند تا به اهدافتان برسید. به شما انرژی می‌دهد تاکارهای خارق‌العاده انجام دهید. پس پی بردن به نیروی درون و بهره بردن از آن امری واجب است.

جان کنگ نگوین، مدیر شرکت «رهبری فانوس» دریایی عنوان می‌دارد: «قدم اول برای کشف نیروهای درونتان این است که رسالت (هدف) خود را مکتوب کنید. رسالت شما هدف اصلی و بزرگ شما و دلیل بودن شماست.در حقیقت رسالتتان ارزش‌ها و دلیل بودن شمارا تعریف می‌کند و بستری برای خلق نیروهای درونتان به وجود می‌آورد.

اگر به نیروی قدرتمند درونتان دسترسی نداشته باشید، انتخاب‌هایتان بر اساس همان چیزی خواهد بود که جلوی چشم شماست. واکنشتان نسبت به هر چیزی که برایتان ضرورت بیشتری دارد، قوی‌تر است. همین‌طور انگیزش لحظه‌ای، احساسات و حالات روحی‌تان. احساس ناامیدی می‌کنید زیرا انتخاب‌هایتان را محدود است بیشتر اوقات تحت‌فشار دیگران هستید.

درحالی‌که نیروی درونتان  می‌تواند شمارا از  موانعی مانند ترس ، تردید و دلسردی عبور دهد و به موفقیت برساند. اگر به این نیروی قوی مجال رشد دهید، درون و بیرونتان را زیرورو می‌کند. همچنین فرصت‌های بیشتری برای مولد بودن در اختیارتان قرار می‌دهد.

نیروی درون از دو عنصر اساسی نشات می‌گیرد:

  1. ارزش‌های اساسی، که مانند قطب‌نما تحت هر شرایطی شمارا هدایت می‌کند.
  2. اهداف اصلی، که عصاره انگیزه‌های شما برای بودن است. مانند معلم‌ها؛ که هدف اصلی آن‌ها تعلیم است.

منبع: سایت زندگی ناب

 

 

چرا باید اهدافمان را تعیین کنیم؟

اگر ندانید دنبال چه هستید، مطمئن باشید به آن نمی‌رسید.

شما فقط چیزهایی را می‌بینید، تجربه می‌کنید و به دست می‌آورید که در جست‌وجوی‌شان هستید. اگر ندانید دنبال چه هستید، مطمئن باشید به آن نمی‌رسید. ما به‌طور ذاتی مخلوقاتی جست‌وجو کننده‌ی هدف هستیم. مغز ما همیشه در تلاش است تا جهان بیرونی را با آنچه در جهان درونی‌مان می‌بینیم و انتظار داریم، تطبیق دهد؛ بنابراین، وقتی به مغزتان دستور می‌دهید در جست‌وجوی چیزهایی باشد که خواهانشان هستید، شروع به دیدن آن‌ها می‌کنید. درواقع، مقصود آرزوهای شما احتمالاً همیشه در اطرافتان وجود داشته، اما ذهن و چشمتان برای دیدن آن باز نبوده است.

این همان شیوه‌ای ست که قانون جاذبه طبق آن عمل می‌کند. قانون جاذبه، یک جادوی مرموز درونی که به نظر می‌رسد، نیست، بلکه بسیار ساده‌تر و عملی‌تر از آن است.

ما هرروز با میلیاردها محرک حسی (سمعی، بصری و فیزیکی) از اطلاعات بمباران می‌شویم. برای این‌که خودمان را از دیوانه شدن حفظ کنیم، ۹/۹۹ درصد از آن‌ها را نادیده می‌گیریم و فقط آن‌هایی را واقعاً می‌بینیم، می‌شنویم و تجربه می‌کنیم که ذهنمان روی آن‌ها تمرکز می‌کند. به همین خاطر است که وقتی به چیزی «فکر» می‌کنید، به نظر می‌رسد آن را به‌طور معجزه‌آسایی به زندگی‌تان فرامی‌خوانید. درواقع، شما الآن فقط چیزی را می‌بینید که از قبل در آنجا وجود داشته است. شما واقعاً آن را به زندگی‌تان جذب می‌کنید. آن‌ها از قبل در آنجا و در دسترس شما بوده‌اند و شما فقط افکارتان را متمرکز کردید و ذهنتان را برای دیدن آن‌ها هدایت کردید.

درست است؟ این موضوع اصلاً اسرارآمیز و مبهم نیست؛ درواقع، کاملاً منطقی ست. حالا، با این درک جدید، هر چیزی که ذهنتان به آن فکر می‌کند و همه‌ی فکرهای اتفاقی در میان آن ۹/۹۹ درصد فضای باقی‌مانده، همانی ست که ذهنتان روی آن تمرکز خواهد کرد.

این‌یک مثال پیش‌پاافتاده است (چون خیلی بدیهی و درست است!): موقع خرید یک ماشین جدید، ناگهان آن مدل را همه‌جا می‌بینید، درست است؟ به نظر می‌رسد که هزاران دستگاه از آن در خیابان‌ها تردد می‌کنند؛ درحالی‌که دیروز آنجا نبودند. ولی آیا این موضوع واقعیت دارد؟ البته که نه. آن‌ها در تمام مدت همان‌جا بودند، ولی شما به آن‌ها توجه نمی‌کردید؛ بنابراین، آن‌ها واقعاً برای شما وجود نداشتند تا وقتی توجهتان را به آن‌ها معطوف کردید.

وقتی اهدافتان را تعیین می‌کنید، چیزی جدید را برای جست‌وجو و تمرکز به مغزتان می‌دهید. این موضوع شبیه این است که به ذهنتان چشم‌اندازهای جدیدی می‌دهید تا از طریق آن‌ها همه‌ی مردم، رویدادها، مکالمات، منابع، ایده‌ها و خلاقیتی که شمارا احاطه کرده است، ببینید. با این دید جدید (برنامه‌ی درونی) ذهنتان شروع می‌کند به تطبیق دادن محیط خارج با آن چیزی که از درون خیلی خواهانش هستید؛ یعنی هدفتان. به همین سادگی ست. بعدازاین که آشکارا هدفتان را تعیین کردید، در این‌که چگونه جهان را تجربه می‌کنید و ایده‌ها، فرصت‌ها و دیگران را به زندگی‌تان فرامی‌خوانید، تفاوتی عمیق به وجود می‌آید.

فشنگهایی بدون باروت!

دریکی از مصاحبه‌هایم با برایان تریسی، او این موضوع را این‌طور توضیح داد: «انسان‌های موفق، اهداف خیلی صریح و شفافی دارند. آن‌ها می‌دانند کیست‌اند و دنبال چیست‌اند. آن‌ها اهدافشان را می‌نویسند و برای به دست آوردنشان برنامه‌ریزی می‌کنند. آدم‌های ناموفق، اهدافشان را مثل تیله‌ای که در یک قوطی سرگردان است، در سرشان حمل می‌کنند؛ ما می‌گوییم هدفی که روی کاغذ نوشته‌نشده است، صرفاً یک خیال محض است. همه، خیال‌هایی در سردارند؛ ولی آن خیال‌ها مثل فشنگ‌هایی بدون باروت هستند. بدون هدف‌های مکتوب، آدم‌ها تیرشان به سنگ می‌خورد و همین موضوع، نقطه‌ی شروع برای رسیدن به اهدافتان است.»

پیشنهاد می‌کنم همین امروز وقت بگذارید و فهرستی از مهم‌ترین اهدافتان را بنویسید. توصیه می‌کنم در همه‌ی جنبه‌های زندگی‌تان و نه‌فقط جنبه‌ی کسب‌وکار یا مالی، اهدافی را در نظر بگیرید. از تمرکز کردن روی فقط یکی از جنبه‌های زندگی‌تان طوری که دیگر جنبه‌ها را نادیده بگیرید، بر حذر باشید، چون بهای سنگینی را برای این کارخواهید پرداخت به سمت موفقیت کامل در تمام جنبه‌های زندگی قدم بردارید و به تعادل در آن جنبه‌های زندگی برسید که برایتان مهم هستند؛ جنبه‌هایی مثل کسب‌وکار، مسائل مالی، سلامتی، رفاه و خوشبختی، معنویت، خانواده و روابط خانوادگی و شیوه‌ی زندگی.

یادداشتی از : دارن هاردی

منبع : سایت زندگی ناب

[apss-count network=’facebook’]